کاک اسماعیل را نزدیک خانه باغش ملاقات میکنیم. مردی بلند قد که 60سالگی و نابینا شدنش او را از پا نینداخته است. اصرار میکند به خانهاش برویم و صبحانه را میهمانش باشیم و بعد از خودش بگوید. میگویم دوست دارم درحال پیادهروی با او همکلام شوم.
او تاریخ حضور منافقان، کومله و دموکرات را در این منطقه بخوبی در ذهن دارد. درباره آلوده بودن مرزها به مین، میگوید: «پیش از شروع جنگ، منافقان در این منطقه فعالیت زیادی داشتند، ایستگاه رادیویی راهاندازی کرده بودند و برنامه و مصاحبه و سخنرانیهایشان را برای مردم غرب و شمالغرب پخش میکردند. بقیه احزاب مثل کومله و دموکرات هم یک زمانی در این منطقه حضور داشتند ولی با آمدن نیروهای نظامی مثل ارتش و سپاه مجبور به تخلیه شدند. هنگامی که منافقان میخواستند از اینجا بروند توی مرز مینگذاری کردند. باید بگویم منطقه مرزیمان چندبار در دوران درگیری و جنگ از سوی دشمن و حتی نیروهای خودی برای جلوگیری از ورود دشمن مینگذاری شده و متأسفانه در طول این سالها بخش بسیار اندکی از مرزها از شر مین پاکسازی شده.»
صورت و بدن کاک اسماعیل پر است از رد زخمهای کهنه ترکشهای مین. او برخلاف دیگر کسانی که چشمانشان را از دست داده و خانهنشین شدهاند هر روز برای پیادهروی به دل طبیعت میزند. کاک اسماعیل میگوید میتواند به روستاهای دیگر هم برود. او از بیخوابی شدید رنج میبرد. در مصاحبه کوتاهمان بارها به این مسأله اشاره میکند: «23سال است وضعیتم اینجوری است. شبها از شدت فکر و بیحوصلگی خوابم نمیبرد. 23سال است که همه جا برایم تاریک تاریک است. عزیزانم را نمیتوانم ببینم. خودتان را چند دقیقه جای من بگذارید. تا دیروز زن و بچه و دوست و آشنا و هر چیزی را که دوست داشتم و نداشتم، میدیدم و حالا جز سیاهی چیز دیگری نمیبینم. 23 سال است توی این وضعیت گرفتارم ولی سعی میکنم پیش خانوادهام مشکلات را بروز ندهم که ناراحت نشوند. 3 تا نوه دارم. وقتی میآیند اینجا، خانه را بهم میریزند. دوست دارم یکبار هم شده آنها را ببینم.»
به زور تعارف میکند که امروز را در خانهشان بمانیم: «من با قلبم میتوانم شما را ببینم. شما مسافر و میهمان هستید و خسته. باید یک روز هم در خانه من بمانید.»
«روی زمینهایم توی باغهای انگور وحشی کار میکردم که انفجار شدیدی چشمانم را سوزاند. وقتی کلنگ را به زمین کوبیدم دیگر چیزی نفهمیدم. 23سال است که زن و بچه و حتی نوههایم را ندیدهام. خیلی دوست دارم حتی برای یکبار هم شده صورت نوههایم را ببینم؛ اما حیف...»
اسماعیل نیکفر 61 ساله هنگام باغبانی در منطقه «رزان» که از زمان جنگ آلوده به مین است چشمانش را از دست داده. او به دکتر روستای «مزرعه» مشهور است. پیش از اینکه کلنگش به مین بخورد هر کدام از اهالی منطقه قاسمرش که نیاز به پانسمان یا تزریقات داشتند او این کار را برایشان انجام میداد. سررشتهای از معالجه و درمان هم در چنته دارد.
کاک اسماعیل را نزدیک خانه باغش ملاقات میکنیم. مردی بلند قد که 60سالگی و نابینا شدنش او را از پا نینداخته است. اصرار میکند به خانهاش برویم و صبحانه را میهمانش باشیم و بعد از خودش بگوید. میگویم دوست دارم درحال پیادهروی با او همکلام شوم.
او تاریخ حضور منافقان، کومله و دموکرات را در این منطقه بخوبی در ذهن دارد. درباره آلوده بودن مرزها به مین، میگوید: «پیش از شروع جنگ، منافقان در این منطقه فعالیت زیادی داشتند، ایستگاه رادیویی راهاندازی کرده بودند و برنامه و مصاحبه و سخنرانیهایشان را برای مردم غرب و شمالغرب پخش میکردند. بقیه احزاب مثل کومله و دموکرات هم یک زمانی در این منطقه حضور داشتند ولی با آمدن نیروهای نظامی مثل ارتش و سپاه مجبور به تخلیه شدند. هنگامی که منافقان میخواستند از اینجا بروند توی مرز مینگذاری کردند. باید بگویم منطقه مرزیمان چندبار در دوران درگیری و جنگ از سوی دشمن و حتی نیروهای خودی برای جلوگیری از ورود دشمن مینگذاری شده و متأسفانه در طول این سالها بخش بسیار اندکی از مرزها از شر مین پاکسازی شده.»
صورت و بدن کاک اسماعیل پر است از رد زخمهای کهنه ترکشهای مین. او برخلاف دیگر کسانی که چشمانشان را از دست داده و خانهنشین شدهاند هر روز برای پیادهروی به دل طبیعت میزند. کاک اسماعیل میگوید میتواند به روستاهای دیگر هم برود. او از بیخوابی شدید رنج میبرد. در مصاحبه کوتاهمان بارها به این مسأله اشاره میکند: «23سال است وضعیتم اینجوری است. شبها از شدت فکر و بیحوصلگی خوابم نمیبرد. 23سال است که همه جا برایم تاریک تاریک است. عزیزانم را نمیتوانم ببینم. خودتان را چند دقیقه جای من بگذارید. تا دیروز زن و بچه و دوست و آشنا و هر چیزی را که دوست داشتم و نداشتم، میدیدم و حالا جز سیاهی چیز دیگری نمیبینم. 23 سال است توی این وضعیت گرفتارم ولی سعی میکنم پیش خانوادهام مشکلات را بروز ندهم که ناراحت نشوند. 3 تا نوه دارم. وقتی میآیند اینجا، خانه را بهم میریزند. دوست دارم یکبار هم شده آنها را ببینم.»
به زور تعارف میکند که امروز را در خانهشان بمانیم: «من با قلبم میتوانم شما را ببینم. شما مسافر و میهمان هستید و خسته. باید یک روز هم در خانه من بمانید.»
منبع:تابناک به نقل از روزنامه ایران