نفجار مین، جان پدر و پسر را گرفت
ادوات انفجاری بهجامانده از دوران جنگ بازهم قربانی گرفت و قربانیان جدید، این بار یک پدر و پسر ساکن منطقه مرزی موسیان در دهلران بودند که روز شنبه و براثر انفجار مین جان خود را از دست دادند. دو عضو دیگر این خانواده نیز در بیمارستان بستری شدند. در این حادثه، علاوهبر فوت این دو نفر، دو فرد دیگر از اعضای خانواده آسیب دیدند که پدربزرگ وضعیت وخیمی دارد.

ادوات انفجاری پنهان از چشم، سالهاست که به درد بیدرمان ساکنان مناطق مرزی تبدیل شده و هرازگاهی، یا جانشان را میگیرد یا آنها را دچار نقص عضو میکند. منطقه موسیان در دهلران ایلام نیز یکی از نقاط صفر مرزی کشور است که به گفته اهالی منطقه، بارها شاهد انفجار ادوات انفجاری و صدمات ناشی از آن بوده. محسن و کیان رحمتی، پدر و پسری هستند که ظهر روز شنبه و براثر انفجار مین جان خود را از دست دادند. محسن ۳۵ساله و کارمند شرکت نفت بود و کیان هم ۱۱ سال داشت.
امین رحمتی، برادر محسن درخصوص جزئیات حادثه به خبرنگار جامجم توضیح میدهد: «ما خواهرها و برادرها در منطقه موسیان زندگی میکنیم و همسایه پدرم هستیم. آن روز نزدیک ظهر، کل اعضای خانواده در خانه پدرم جمع شده و سفره را در حیاط پهن کرده بودیم تا ناهار بخوریم. همان موقع، کیان، پسر ۱۱ساله برادرم بیرون از خانه بود و پس از مدتی با یک وسیله انفجاری به خانه برگشت. او مشغول بازی با آن وسیله شد و تمام اعضای خانواده نیز ناهار میخوردند. نمیدانیم چه شد و کیان به آن وسیله انفجاری، ضربه زد یا چه کاری انجام داد که ناگهان منفجر شد و هم خودش و هم برادرم، براثر شدت انفجار و صدمات ناشی از آن جان خود را از دست دادند. پدر و مادرم هم زخمی شدند که هر دو به بیمارستان انتقال یافتند و تحت مداوا قرار گرفتند. مادرم با اینکه بستری است، اما وضعیت جسمی خوبی دارد، ولی متاسفانه پدرم در شرایط وخیمی است و سطح هوشیاری مطلوبی ندارد. بقیه اعضای خانواده، اما خدا را شکر آسیبی ندیدند.»
رحمتی در مورد نحوه دسترسی برادرزادهاش به شیء انفجاری میگوید: «ما، چون در منطقه مرزی که کشاورزی است زندگی میکنیم، با مین مواجهه زیادی داریم. حالا مشخص نیست شاید تراکتور زمین را شخم زده یا گاوآهن کشیدهاند که شیء انفجاری از زمین خارج شده است. کیان هم به تصور اینکه وسیله بازی است، کنجکاوی کرد و آن را با خود به خانه آورد که این فاجعه رخداد. ما نمیدانیم که آن وسیله مین بوده است یا نه، اما براساس گزارش پلیس آگاهی، مین منفجر شده است. در منطقه ما، از این نوع حوادث بسیار رخ میدهد و جوانانمان بهآسانی پرپر میشوند. چوپانان، گلهداران، کودکان و جوانان زیادی قربانی برخورد با مین شدهاند. یا کشته شده یا دچار نقص عضو میشوند. عمویم و تعدادی از آشنایانم با مین برخورد داشتهاند و ما همچنان با مین و خطرات ناشی از آن زندگی میکنیم و متاسفانه هیچکس هم پاسخگو نیست. بعد از فوت فرد آسیبدیده یا نقص عضو هم سازمانها و نهادهای مربوط هیچ پیگیری انجام نمیدهند و هیچ مستمری یا منبع درآمدی به آسیبدیدگان تعلق نمیگیرد. ۴۰سال است در این منطقه زندگی میکنم و تابهحال ندیدهام مسئولی بیاید و درخصوص مینزدایی از این منطقه بازدید کند و اقدامات لازم را برای جلوگیری از انفجار ادوات انفجاری انجام دهد.»
دستکاری شیء بهجامانده از دوران جنگ تحمیلی
سرهنگ سیدمختار باویر، فرمانده انتظامی شهرستان دهلران درباره این حادثه گفت: «بهدنبال اعلام مرکز فوریتهای پلیسی ۱۱۰ مبنی بر انفجار در حیاط یک منزل مسکونی در بخش موسیان شهرستان دهلران بلافاصله واحدهای گشت انتظامی به محل اعزام شدند. با حضور ماموران انتظامی مشخص شد حادثه انفجار در حیاط منزل مسکونی یکی از شهروندان اتفاق افتاده که چندین تیم امدادی برای عملیات جستوجو، نجات و آواربرداری به محل اعزام شدند. در این حادثه، یک پدر و کودکش به علت وخامت حال و جراحتهای ناشی از این انفجار و ریختن آوار، جان خود را از دست دادند و دو نفر دیگر مصدوم و توسط عوامل امدادی به مرکز درمانی اعزام شدند. علت اصلی حادثه دستکاری شیء بهجامانده از دوران جنگ تحمیلی بوده است.»
منبع:روزنامه جام جم
نویسنده لیلا حسینزاده - گروه حوادث
[ سیما فراهانی] بیپولی و مشکلات مالی، گرمای تابستانی شهر مرزی و بیکاری ناشی از کرونا، سه مرد مرزنشین را به زیر خاک کشاند. سلیم و چراغ و هادی مردانی بودند که برای لقمه نانی راهی کوههای مرزی شدند و انفجار مین امانشان نداد. سهروز پیش بود که این حادثه دردناک در شهر مرزی مهران رخ داد. حادثهای که حالا از زبان خانوادههای این مردان و تنها بازمانده این حادثه تلختر و متفاوتتر روایت میشود. مهدی امیدی تنها کسی است که از این اتفاق جان سالم به در برد. اما شوک دیدن مرگ عزیزانش و موج انفجار حال و روز خوبی برای او باقی نگذاشته است. از بیمارستان مرخص شده ولی رمقی برایش نمانده است. بعد از شنا و درست درحال پیداکردن عسل کوهی در آن کوههای گرم مرزی، صدایی وحشتناک و موجی ترسناک او را بیهوش کرد و بستگانش را هم از او گرفت. باقیمانده آثار جنگ زندگیشان را زیرورو کرده است. حالا مهدی امیدی و برادر چراغ عبدی روایتی متفاوت از آن روز دارند. چراغ عبدی چهلوسهساله بود. او و دو خواهرزاده و یکی از بستگانش آن روز به منطقه کلهقندی شهر مهران رفته بودند تا بعد از شنا در گرمای جانسوز شهرشان، عسل کوهی برای فروش پیدا کنند. اما حالا عرشیا و بیتا تا ابد چشم انتظار پدرشان شدهاند. دختر دوازده ساله و پسر هفتساله در این سنوسال کم بیپدر ماندهاند. برادر این مرد در گفتوگو با خبرنگار «شهروند» میگوید: «آن روز برادرم به همراه دو خواهرزادهام به نامهای مهدی و هادی و همچنین یکی دیگر از بستگانمان به رودخانه کنجانچم رفته بودند. گرمای هوا در این شهر مرزی بیداد میکند. این روزها حتی چند دقیقه هم در بیرون از خانه نمیتوانیم دوام بیاوریم. برای همین آنها وقتی برای پیداکردن عسل کوهی به منطقه کلهقندی رفته بودند، به دلیل فشار گرمای هوا در ابتدا به رودخانه کنجانچم رفتند. تنی به آب زدند، تا بر اثر گرما حالشان بد نشود. بعد از آن به داخل کوه رفته تا عسل پیدا کنند. ما معمولا سالانه این کار را انجام میدهیم. در فصلهای خاصی از سال مثل همین تیرماه عسل در آنجا زیاد میشود. عدهای میروند و بعد از پیداکردن عسل آن را با خود آورده و میفروشند. کیلویی تقریبا 500 یا 600هزار تومان هم قیمت آن است. هادی و مهدی و چراغ و سلیم همگی کارگر روزمرد بودند. وضع مالی خوبی نداشتند و کارگری هم دستمزدش پایین است. از وقتی هم که کرونا آمد، وضعیتشان بدتر شد. مرز بسته شد و نمیتوانستند بار بیاورند. به همین دلیل بود که در آن گرمای وحشتناک راهی کوه شدند تا بتوانند عسل گیر بیاورند و بفروشند، ولی مین که در شهر ما زیاد است، به آنها امان نداد.»
حالا این خانواده داغدیده زندگیشان از این رو به آن رو شده است. عرشیا و بیتا بیپدر شدهاند؛ مادرشان در شوک است و زندگیشان در خانهای اجارهای بیش از قبل سخت شده: «نمیدانیم عرشیا و بیتا را چطور آرام کنیم. آنها عاشق پدرشان بودند. آنجا منطقه آزاد بود. ممنوعه نبود. برای همین اصلا فکرش را هم نمیکردند گرفتار مین شوند. از طرفی دو خواهرزادهام را هم از دست دادهایم. کل فامیل نابود شده؛ هنوز هم در شوک به سر میبریم. این منطقه زندگی بسیاری از افراد را نابود کرده است. عراقیها مثل علف در زمینهای این شهر مرزی مین کاشتهاند. این مینها بر اثر سیل، زلزله، ریزش کوه، باران و باد جابهجا شدهاند و ممکن است در هر جایی از این مناطق وجود داشته باشند. حالا هم که یکی از آنها گریبان خانواده ما را گرفت.»مهدی امیدی نیز یکی دیگر از قربانیان این حادثه است، اما زنده ماند. خوشحال نیست؛ شوکه است و استرس دارد. موج انفجار و مرگ عزیزانش او را از پای درآورده است. عمویش به جای او در گفتوگو با خبرنگار «شهروند» این ماجرا را روایت میکند: «مهدی دچار اضطراب و استرس شدید شده است. حتی توان صحبت کردن هم ندارد. شبها کابوس میبیند. برادر و داییاش را از دست داد. سیوپنجساله است و مثل بقیه کارگری میکرد، ولی به دلیل کرونا تقریبا بیکار شد. باید هزینه زندگی خانوادهاش را تأمین میکرد. دو پسر پنج و سه ساله دارد. اهورا و آرش؛ برای آنها همیشه زحمت میکشید. اینبار هم رفت ولی شاهد مرگ سه همراهش بود. هنوز هم باور ندارد. آنها قبلا هم به این منطقه رفته بودند. با آنجا آشنایی داشتند. نمیدانیم غصه او را بخوریم یا مرگ سه نفر دیگر را. زن و بچههایشان تنها ماندهاند. هادی برادر مهدی بود که مین او را از ما گرفت. 30سال داشت و ازدواج نکرده بود. سلیم هم چهلویکساله بود. او دو دختر به نامهای ارسلا و آنیتا دارد که حالا بدون پدر ماندهاند. زندگی سختی داشتند که حالا با رفتنشان زندگی برای خانوادههایشان سختتر هم شده است.»مهدی خودش هم هنوز نمیداند چطور این اتفاق افتاد. با یادآوری آن روز، تن و بدنش میلرزد. انفجار مین او را شوکه و عصبی کرده است. قدرت تکلمش را از دست داده و کلمات را درست ادا نمیکند. مهدی بریدهبریده صحبت و ماجرای آن روز را اینطور روایت میکند: «خیلی گرم بود. راه زیادی رفته بودیم. برای همین قبل از رفتن به کوه در رودخانه شنا کردیم. کلی گفتیم و خندیدیم. حتی فکرش را هم نمیکردیم دقایقی بعد قرار است این اتفاق بیفتد. دایی و برادرم کلی سر به سر من گذاشتند. وقتی از آب بیرون آمدیم به سمت کوه رفتیم. من خسته شده بودم و روی تختهسنگی نشستم، ولی بچهها با هم رفتند. با آنها فاصله داشتم. همه چیز را از نزدیک ندیدم. یک لحظه بود و تمام؛ روشنایی، تاریکی شد. در یک لحظه فقط صدای وحشتناک انفجار را شنیدم. سرم را برگرداندم و دیگر چیزی یادم نمیآید. صدای انفجار مرا بیهوش کرد. وقتی چشمانم را باز کردم روی تخت بیمارستان بودم. از وقتی فهمیدهام همگی آنها مردهاند، شوکه شدهام؛ زبانم بند آمده است و درست نمیتوانم صحبت کنم.»
روزنامه شهروند
رونمایی از رمان اژدهای خفته
رمان اژدهای خفته با موضوع مین های باقی مانده از جنگ رونمایی شد.
به گزارش مین و زندگی این رمان در دو فصل و صد صفحه توسط خانم نوشین شعبانی نوشته شده و ماجراهای آن در استان کردستان رخ می دهد.
رمان اژدهای خفته اولین رمان نوجوانان در زمینه مین های باقی مانده از جنگ است.
این کتاب در آینده نزدیک و با قیمت ۲۳هزارتومان به بازار خواهد آمد.
ر
وز ۲۴ فروردین ماه مهدی چوپان ۱۲ ساله در نزدیکی پادگان فرجوانی اهواز در استان خوزستان پای راست خود را در برخورد با مین از دست داد تا در کسری از ثانیه برای همیشه به جرگه افراد دارای معلولیت کشور ملحق شود. این موضوع باردیگر ضرورت توجه به قربانیان مین و پاکسازی کشور از مین در مناطق مسکونی و نزدیک به این مناطق را مطرح میکند. در گزارش رویداد۲۴ روایت تلخ اتفاقاتی که بر این خانواده گذشته را از زبان پدر و عموی مهدی بخوانید.

رویداد۲۴ شادی مکی: روز ۲۴ فروردین نزدیکیهای غروب، مهدی ۱۲ ساله به دنبال رمه در حومه شهر اهواز حرکت میکند. از روستای عین ۲ که همان نزدیکی است میگذرد و هنگام عبور از پادگان متروکه فرجوانی پایش را به خاطر انفجار مین از دست میدهد.
احمد شایعی پدر این مهدی، این ماجرای تلخ را برای رویداد۲۴ اینگونه تعریف میکند: مهدی را همراه عمویش فرستادم برای اینکه دامها را به چرا ببرد، برای کاری به اهواز رفته بودم. نزدیکیهای غروب بود که عمویش با من تماس گرفت و اطلاع داد پسرم روی مین رفته است.
روایت احمد شایعی را در ادامه بخوانید: این اتفاق بعد از روستای عین ۲ در حومه اهواز و در نزدیکی پادگان فرجوانی افتاده است. پای مهدی همانجا از مچ قطع شد، خونریزی شدید بود. بچهام درد میکشید و گریه میکرد به همین دلیل هم منتظر آمبولانس نماندیم و با ماشین او را به بیمارستان امام خمینی اهواز رساندیم. بچه آنقدر خونریزی داشت که صندلی عقب ماشین هنوز هم از خون خیس است.
در بیمارستان امام خمینی هیچ کاری برایش انجام ندادند و گفتند فردا پایش را میشوییم، روز بعد خشک میکنیم و تا عمل نهایی یک هفته طول میکشد. اصرار من فایده نداشت و اصلا به ما محل نمیگذاشتند. عکس و آزمایش گرفتند و پانسمان کردند. وقتی دیدم بچهام درد میکشد، او را به یک بیمارستان دیگر بردم.
برای ترخیص مهدی از بیمارستان اذیت شدیم. معطل صندوق و واحد ترخیص بودیم؛ آنهم در شرایطی که مهدی درد میکشید. نهایتا یک میلیون تومان گرفتند، گفتند خدمات آزاد است و بیمه روستاییام را هم قبول نکردند بالاخره ساعت ۲ نیمه شب بود که مهدی را به بیمارستان دیگر بردیم.
در بیمارستان بعدی که خصوصی هم بود، به محض ورود از ما ۶ میلیون تومان به صورت علیالحساب گرفتند. هزینه تخت هم شبی ۳ میلیون تومان بود و او را بستری کردند. ابتدا جلوی خونریزی را گرفتند. شرایط مهدی وخیم بود و از اعضای خانواده برای او خون گرفتند. نهایتا ساعت ۵ بعد از ظهر روز ۲۵ فرودین یعنی حدود ۲۴ ساعت بعد از حادثه مهدی را عمل جراحی کردند و باقی مانده مچ پای او از قوزک به پایین قطع شد.
پدر مهدی میگوید: دکتر گفته عمل پسرم موفقیتآمیز بوده و ۲ یا ۳ هفته دیگر هم برایش پای مصنوعی نرم درست میکنند. تامین پول برای درمان پسرم خیلی سخت است، اما هرطور شده این هزینه را جور میکنم که حالش بهتر شود. نمیخواهم بیشتر از این اذیت شود. الان هم مهدی از ما خواسته به اقوام درباره این موضوع چیزی نگوییم چون او از اینکه فامیل بدانند که پایش قطع شده، خجالت میکشد.

قبول نمیکردند مین بوده، میگقتند پسرم با ترقه بازی کرده است
پسرم که روی مین رفت همانجا پاش قطع شد و ما هم جز تکهای گوشت چیز دیگری از پایش پیدا نکردیم که آن را هم تحویل پزشک قانونی دادیم. کلانتری هم رفتیم و شکایت کردیم نیروی انتظامی از محل حادثه عکس گرفت و سوالاتی هم پرسیدند. بعد هم آمدند برای تحقیق از تکههای مین و دمپایی مهدی که سر صحنه حادثه مانده بود عکس گرفتند و سوالاتی هم پرسیدند. اول گفتند ممکن است دست بچه ترقه بوده باشد و به هرحال به نظر میرسید نمیخواهند قبول کنند. در نهایت رفتیم فرمانداری و شکایت کردیم. بعد گفتند شاید این مین به خاطر سیل و باران از نزدیک پادگان اینورتر آمده است. به من گفتند مین ضد نفر بوده است.
به گزارش رویداد۲۴ خانواده مهدی که از نظر روحی آسیب زیادی دیده و نگران فرزند خود هستند، به منطقه دیگری در نزدیکی اهواز کوچ کردهاند تا با زندگی در نزدیکی محل حادثه هر بار خاطره زجر کشیدن فرزندشان برایشان زنده نشود.
عموی مهدی نیز درباره این حادثه به رویداد۲۴ میگوید: وقتی مهدی را به بیمارستان امام خمینی بردند، به آنها گفته شد که کار شما اورژانسی نیست و یک هفته دیگر عملش میکنیم و برای همان چند ساعتی که آنجا بودند یک میلیون تومان از آنها پول گرفتند و بیمه روستایی را هم قبول نکردند.
او ادامه میدهد: مهدی امسال نتوانست به مدرسه برود، زیرا باید به پدرش در کار کمک میکرد. سال گذشته که خوزستان سیل آمد تمام زمینهای برادرم از بین رفت و از نظر مالی شرایط بدی دارند دیروز هم این مبالغ را با قرض و قوله از فامیل و آشنا جور کردیم لطفا این موضوع را منعکس کنید که ما توقع داریم ارتش و بنیاد شهید به کمک این خانواده بیایند.
۱۰ قربانی مین در خوزستان طی سال ۹۹
به گزارش رویداد۲۴ مهدی در حال حاضر شرایط خوبی ندارد، درد او آنقدر شدید است که به ناچار با تزریق مسکنها بسیار قوی سعی میکنند او را در طول روز در خواب نگه دارند. به دلیل شیوع ویروس کرونا بیمارستان اجازه نمیدهد اعضای خانواده از جمله پدر در کنار مهدی باشند. مادر هم فقط در طول روز میتواند بر بالین او حاضر شود و مابقی زمانها این کودک ناچار است در حالیکه درد میکشد تنها باشد.
در این حادثه نه تنها خانواده شایعی به لحاظ روحی آسیب دیدند که به لحاظ اقتصادی نیز با مشکلاتی مواجه شدند آنها طی ۲۴ ساعت مبلغ ۷ میلیون تومان پرداخت کرده و در روزهای آینده نیز هزینه درمان این کودک قطعا افزایش خواهد یافت. آسیب جسمی و روحی وارد شده به مهدی غیرقابل جبران بوده و او در آینده همواره از یادآوری آنچه برسرش آمده است رنج خواهد برد. اما آیا مهدی تنها قربانی مین در خوزستان است؟
بهنام صادقی کارشناس مین و خطرات مین و مدیر سایت مین و زندگی با تایید انفجار مین زیرپای مهدی به رویداد۲۴ میگوید: در حوالی روستای عین ۲ یک پادگان قدیمی و متروک به نام پادگان شهید فرجوانی است. این پادگان دارای میدان مین حفاظتی است و حدس میزنم در اثر شرایط آب و هوایی مین از نزدیکی پادگان جابجا شده باشد.
وی اضافه میکند: حدود چهل روز پیش یعنی ۱۵ اسفند ۹۸ مردی ۳۵ ساله به نام مسلم خسروی در حوالی همین روستای عین ۲ بر اثر انفجار مین دو دست خود را از دست داد.
او با بیان اینکه تمامی این افراد مرد بوده و تا کنونی در خوزستان زنی با مین برخورد نکرده است، خاطرنشان میکند: این آمارها براساس اطلاعات من بوده و شاید مواردی هم پیش آمده که من متوجه نشدم.
به گزارش رویداد۲۴ برخی از آمارها از وجود حدود ۱۶ میلیون مین در کشور خبر میدهند، مسالهای که به معنای در خطر افتادن عده بسیاری از شهروندان است. با این حال، اما تا کنون نهادهای متولی حوزه مخاطرات مین، از جمله مرکز مینزدایی کشور وابسته به وزارت دفاع آمار دقیقی از قربانیان مین اعلام نکردهاند و تنها فعالان این حوزه براساس اخباری که به دستشان میرسد، توانستهاند آمارهایی را گردآوری کنند.

هیچ نهادی متولی قربانیان مین نیست
حادثهای که برای مهدی ۱۲ ساله در اولین ماه سال جدید رخ داد بار دیگر موضوع دیه قربانیان مین را که سالهاست در مناطق مختلف کشور بهویژه مناطق غربی و جنوبی جان و سلامت خود را به علت برخورد با مین از دست میدهند مطرح میکند. قربانیانی که به گفته فعالان این حوزه هیچ دستگاهی به صورت مشخص متولی حمایت از آنها نیست. این افراد برای پیگیری حق وحقوق خود ناچارند مدارک مرتبط با زمان سانحه را گردآوری کرده و به بنیاد شهید و امور ایثارگران تحویل دهند، تا اگر بنیاد مدارک را کامل بداند آنها را به فرمانداری ارسال کرده و پروندهدر کمیسیونی موسوم به کمیسیون ماده ۲ مورد بررسی شود.
ناصر سرگران وکیل و فعال حوزه معلولان که خود از قربانیان مین بوده و بینایی خود را به همین دلیل از کودک از دست داده است پیش از این درباره سازو کار این کمیسیونها این به رویداد۲۴ گفته بود: تصمیمات این کمیسیون، تصمیماتی اداری یا شبه قضایی و اتخاذ شده از قانون مربوط به مصدومان مین مصوب ۱۳۷۲ هستند که اصلاحیه آن در سال ۱۳۸۹ به تصویب رسید و با توجه به اینکه این قانون و اصلاحیه و آئیننامه اجرایی آن با ایرادات بسیاری مواجه است، طبیعتا انتظار نمیرود که تصمیماتی اتخاذ شده توسط کمیسیون ماده ۲ به حمایت از قربانیان مین نائل شود.
به گفته وی تصمیمات این کمیسیونها از یک سو به دلیل خلاءهای قانونی نمیتواند از قربانیان مین حمایتهای لازم را به عمل آورد و از سوی دیگر این قانون دارای ابهاماتی است که جای تفسیر را باز میگذارد، اعضای کمیسیون میتوانند با استفاده از این ابهامات، تفسیری از قوانین داشته باشند که به حمایت از قربانی منجر شود که متاسفانه اعضا از چنین اقدامی دریغ میورزند. به بیان دیگر قوه مققنه و مجریه دست به دست هم داده و تصمیماتی اتخاذ میکنند که به حمایت از فرد قربانی نمیانجامد.
او گفته بود: ما شاهد هستیم که بسیاری از قربانیان در مراجع قضایی دیه خود را دریافت نمیکنند و آنها که دریافت میکنند نیز با این واکنش بنیاد شهید مواجه میشوند که «شما دیه گرفتهاید بنابراین شما را تحت پوشش خود قرار نمیدهیم.»
هر حادثه که در برخورد با مین رخ میدهد، معلولی بر آمار افراد دارای معلولیت کشور اضافه میکند، آنچه ناخواسته بر سر این افراد میآید غیرقابل جبران بوده و آثار آن تا آخر عمر همراه قربانی است در حالیکه این افراد به حال خود رها میشوند تا از آنچه در رخ دادن آن هیچ تقصیری نداشته و قطعا نهادهای دیگر باید پاسخگوی آن باشند رنج بکشد و تبعات ناشی از آن را در زندگی تحمل کند.
لقمان وحید، کولبر شین آبادیِ قربانی مین میگوید: برای تامین هزینههای عمل جراحی چشم، قصد دارم کلیهام را برای فروش بگذارم.

به گزارش ایلنا، «لقمان وحید» کولبری پیرانشهریست که اسفند ماه ۹۶ هنگام عبور از مرز، روی مین رفت و به شدت آسیب دید؛ او یک پایش را در حادثه مین از دست داد و چشمانش نیز به شدت صدمه دیدند.
بعد از آن تاریخ، رنجهای این خانوادهی کمبضاعت دو چندان شد؛ کمیسیون ماده یک، - تنها کمیسیون مسئول رسیدگی به قربانیان مین و ادوات جنگی- هیچ خسارت یا غرامتی به او نپرداخت. تشخیصِ کمیسیون این بود که این کولبر بینوا، غیرقانونی ردِ مرز کرده و بنابراین ماهیتاً مرتکب جرم شده؛ پس برای رفتن روی مین که از ادوات بازمانده از هشت سال جنگ است، ریالی به او پرداخت نشد. برای او جریمه رد مرز هم بریده بودند که در یک دادگاه، این جریمه بخشیده شد.
وحید دو فرزند دارد و همسر او نیز، کارگر کشاورزی است که به زحمت ماهی یک میلیون و ۵۰۰ هزار تومان درمیآورد؛ هیچ بیمهای از او قبول نمیکنند؛ او تاکنون ۷ بار چشمش را عمل کرده است اما هیچ بهبودی حاصل نشده است؛ کوری در کمین لقمان است.
بیمارستان فارابی تهران دو بار، بیمارستان خدادوست شیراز یک بار، بیمارستان نیکوکاری تبریز دو بار، بیمارستان امام خمینی ارومیه یک بار و بیمارستان آذربایجان ارومیه یک بار دیگر.
او باید دوباره ۲۶ بهمن در بیمارستان ارومیه زیر تیغ جراحی چشم برود که میشود هشت بار!
لقمان وحید میگوید تاکنون بیش از ۱۰۰ میلیون تومان خرج کردهام؛ همهی این هزینهها را فعالان مدنی و مردم پرداختهاند و دولت ریالی کمک نکرده است اما برای عمل ۲۶ بهمن، ۱۵ میلیون تومان نیاز دارم و نمیدانم برای جور کردن این پول، چه کار کنم!
او در پایان غمگینترین حرف دنیا را میزند: من و همسرم قصد داریم کلیههایمان را بفروشیم تا پول عمل را جور کنیم...
لینک کوتاه: asriran.com/002xpu
عثمان جهان پسند 55 ساله است و از دار دنیا باغ انگور کوچکی دارد نزدیکی پاسگاه مرزی. به زور میتواند خودش را برساند سر زمینش. تا 21 سال پیش او را جانباز جنگ به حساب میآوردند ولی یکدفعه حقوق و مستمریاش را قطع کردند. به او گفتند که قوانین و شرایط تغییر کرده است.
عثمان را پیش از اینکه سراشیبی تند باغش را بالا برود، ملاقات میکنیم. برخلاف همروستاییهایش ریزجثه است. از ظاهرش معلوم نیست که پاهایش را از دست داده است. روی زمین مینشیند. پاچههای شلوار کردی را بالا میزند و پاهای مصنوعیاش را باز میکند.
او درباره مشکلات بعد از نقص عضوش چنین میگوید: «سال 68 کنار پایگاه تخلیه شده، گوسفند میچراندم که رفتم روی مین. مرا بردند بیمارستان مهاباد. دو هفتهای بستری بودم. بعد از مدتی با کلی دوندگی جانباز 60درصد شدم ولی 3 سال بعد گفتند که دیگر جانباز نیستی. صورت سانحه و گواهی پزشکی قانونی را هرجایی که میتوانستم، بردم ولی قبول نکردند. راستش من نه سواد درست و حسابی دارم و نه آشنایی دارم که پیگیر کارهایم شود. چند سال رفتم دنبال کارم ولی نتیجهای نگرفتم و کلاً بیخیال شدم. سوابقم هنوز هم توی بیمارستان مهاباد موجود است.»
منبع : تابناک به نقل از روزنامه ایران
خضر عبداللهی 33 ساله، بقالی کوچکی در روستای مزرعه دارد. وقتی راه میرود پای راستش میلنگد. جنگ به او هم زخم زده. خضر از خودش حرفی نمیزند از کسانی میگوید که قطع عضو یا نقص عضو شدهاند ولی به هر دلیلی نتوانستهاند جانبازی بگیرند:«بیشتر مناطق مرزی اینجا آلوده به مین است. توی روستایمان و حتی روستاهای دیگر بعضیها جانبازیشان مورد موافقت قرار نگرفت. خب کسی که چشم و دست و پایش را از دست بدهد، نمیتواند کار کند و مشکلات زندگیاش چند برابر میشود.
خواسته من و بقیه اهالی از مسئولان این است که چارهای برای این مشکل کنند. نمیشود تا ابد این مینها توی زمینهایمان باقی بماند. 30 سال است جنگ تمام شده ولی هیچ فکری برای این مینها نکردهاند. نمیشود هر از گاهی یکی از اهالی دست و پا یا چشمش را از دست بدهد و برای اثبات اینکه توی زمین خودش بوده، چند سال از این اداره به آن اداره سرگردان شود.»
نکتهای که در چند روز حضورم در مناطق مرزی دستگیرم میشود این است که اگر کسی درحال کولبری یا انتقال کالا از آن طرف مرز پایش روی مین برود معلولیت و نقص عضو او مورد قبول سازمانهای مسئول نیست مگر آنهایی که توی زمین خودشان و با فاصله چند کیلومتری از نوار مرزی روی مین رفتهاند.
مردم مناطق مرزی سردشت همانند مردم خوزستان، کرمانشاه و ایلام زخم خورده جنگند؛ جنگی که مینهایش با گذشت 30 سال هنوز از آنها قربانی میگیرد. مردم سردشت هنوز حمله شیمیایی ارتش بعث عراق را فراموش نکردهاند و با رنج عوارض به جای مانده از آن زندگی میکنند. این سرنوشت تلخ سردشتیهاست؛ جنگ، شیمیایی، مین و کولبری.
منبع : تابناک به نقل از روزنامه ایران
اسماعیل نیکفر 61 ساله هنگام باغبانی در منطقه «رزان» که از زمان جنگ آلوده به مین است چشمانش را از دست داده. او به دکتر روستای «مزرعه» مشهور است. پیش از اینکه کلنگش به مین بخورد هر کدام از اهالی منطقه قاسمرش که نیاز به پانسمان یا تزریقات داشتند او این کار را برایشان انجام میداد. سررشتهای از معالجه و درمان هم در چنته دارد.
کاک اسماعیل را نزدیک خانه باغش ملاقات میکنیم. مردی بلند قد که 60سالگی و نابینا شدنش او را از پا نینداخته است. اصرار میکند به خانهاش برویم و صبحانه را میهمانش باشیم و بعد از خودش بگوید. میگویم دوست دارم درحال پیادهروی با او همکلام شوم.
او تاریخ حضور منافقان، کومله و دموکرات را در این منطقه بخوبی در ذهن دارد. درباره آلوده بودن مرزها به مین، میگوید: «پیش از شروع جنگ، منافقان در این منطقه فعالیت زیادی داشتند، ایستگاه رادیویی راهاندازی کرده بودند و برنامه و مصاحبه و سخنرانیهایشان را برای مردم غرب و شمالغرب پخش میکردند. بقیه احزاب مثل کومله و دموکرات هم یک زمانی در این منطقه حضور داشتند ولی با آمدن نیروهای نظامی مثل ارتش و سپاه مجبور به تخلیه شدند. هنگامی که منافقان میخواستند از اینجا بروند توی مرز مینگذاری کردند. باید بگویم منطقه مرزیمان چندبار در دوران درگیری و جنگ از سوی دشمن و حتی نیروهای خودی برای جلوگیری از ورود دشمن مینگذاری شده و متأسفانه در طول این سالها بخش بسیار اندکی از مرزها از شر مین پاکسازی شده.»
صورت و بدن کاک اسماعیل پر است از رد زخمهای کهنه ترکشهای مین. او برخلاف دیگر کسانی که چشمانشان را از دست داده و خانهنشین شدهاند هر روز برای پیادهروی به دل طبیعت میزند. کاک اسماعیل میگوید میتواند به روستاهای دیگر هم برود. او از بیخوابی شدید رنج میبرد. در مصاحبه کوتاهمان بارها به این مسأله اشاره میکند: «23سال است وضعیتم اینجوری است. شبها از شدت فکر و بیحوصلگی خوابم نمیبرد. 23سال است که همه جا برایم تاریک تاریک است. عزیزانم را نمیتوانم ببینم. خودتان را چند دقیقه جای من بگذارید. تا دیروز زن و بچه و دوست و آشنا و هر چیزی را که دوست داشتم و نداشتم، میدیدم و حالا جز سیاهی چیز دیگری نمیبینم. 23 سال است توی این وضعیت گرفتارم ولی سعی میکنم پیش خانوادهام مشکلات را بروز ندهم که ناراحت نشوند. 3 تا نوه دارم. وقتی میآیند اینجا، خانه را بهم میریزند. دوست دارم یکبار هم شده آنها را ببینم.»
به زور تعارف میکند که امروز را در خانهشان بمانیم: «من با قلبم میتوانم شما را ببینم. شما مسافر و میهمان هستید و خسته. باید یک روز هم در خانه من بمانید.»
«روی زمینهایم توی باغهای انگور وحشی کار میکردم که انفجار شدیدی چشمانم را سوزاند. وقتی کلنگ را به زمین کوبیدم دیگر چیزی نفهمیدم. 23سال است که زن و بچه و حتی نوههایم را ندیدهام. خیلی دوست دارم حتی برای یکبار هم شده صورت نوههایم را ببینم؛ اما حیف...»
اسماعیل نیکفر 61 ساله هنگام باغبانی در منطقه «رزان» که از زمان جنگ آلوده به مین است چشمانش را از دست داده. او به دکتر روستای «مزرعه» مشهور است. پیش از اینکه کلنگش به مین بخورد هر کدام از اهالی منطقه قاسمرش که نیاز به پانسمان یا تزریقات داشتند او این کار را برایشان انجام میداد. سررشتهای از معالجه و درمان هم در چنته دارد.
کاک اسماعیل را نزدیک خانه باغش ملاقات میکنیم. مردی بلند قد که 60سالگی و نابینا شدنش او را از پا نینداخته است. اصرار میکند به خانهاش برویم و صبحانه را میهمانش باشیم و بعد از خودش بگوید. میگویم دوست دارم درحال پیادهروی با او همکلام شوم.
او تاریخ حضور منافقان، کومله و دموکرات را در این منطقه بخوبی در ذهن دارد. درباره آلوده بودن مرزها به مین، میگوید: «پیش از شروع جنگ، منافقان در این منطقه فعالیت زیادی داشتند، ایستگاه رادیویی راهاندازی کرده بودند و برنامه و مصاحبه و سخنرانیهایشان را برای مردم غرب و شمالغرب پخش میکردند. بقیه احزاب مثل کومله و دموکرات هم یک زمانی در این منطقه حضور داشتند ولی با آمدن نیروهای نظامی مثل ارتش و سپاه مجبور به تخلیه شدند. هنگامی که منافقان میخواستند از اینجا بروند توی مرز مینگذاری کردند. باید بگویم منطقه مرزیمان چندبار در دوران درگیری و جنگ از سوی دشمن و حتی نیروهای خودی برای جلوگیری از ورود دشمن مینگذاری شده و متأسفانه در طول این سالها بخش بسیار اندکی از مرزها از شر مین پاکسازی شده.»
صورت و بدن کاک اسماعیل پر است از رد زخمهای کهنه ترکشهای مین. او برخلاف دیگر کسانی که چشمانشان را از دست داده و خانهنشین شدهاند هر روز برای پیادهروی به دل طبیعت میزند. کاک اسماعیل میگوید میتواند به روستاهای دیگر هم برود. او از بیخوابی شدید رنج میبرد. در مصاحبه کوتاهمان بارها به این مسأله اشاره میکند: «23سال است وضعیتم اینجوری است. شبها از شدت فکر و بیحوصلگی خوابم نمیبرد. 23سال است که همه جا برایم تاریک تاریک است. عزیزانم را نمیتوانم ببینم. خودتان را چند دقیقه جای من بگذارید. تا دیروز زن و بچه و دوست و آشنا و هر چیزی را که دوست داشتم و نداشتم، میدیدم و حالا جز سیاهی چیز دیگری نمیبینم. 23 سال است توی این وضعیت گرفتارم ولی سعی میکنم پیش خانوادهام مشکلات را بروز ندهم که ناراحت نشوند. 3 تا نوه دارم. وقتی میآیند اینجا، خانه را بهم میریزند. دوست دارم یکبار هم شده آنها را ببینم.»
به زور تعارف میکند که امروز را در خانهشان بمانیم: «من با قلبم میتوانم شما را ببینم. شما مسافر و میهمان هستید و خسته. باید یک روز هم در خانه من بمانید.»
«روی زمینهایم توی باغهای انگور وحشی کار میکردم که انفجار شدیدی چشمانم را سوزاند. وقتی کلنگ را به زمین کوبیدم دیگر چیزی نفهمیدم. 23سال است که زن و بچه و حتی نوههایم را ندیدهام. خیلی دوست دارم حتی برای یکبار هم شده صورت نوههایم را ببینم؛ اما حیف...»
اسماعیل نیکفر 61 ساله هنگام باغبانی در منطقه «رزان» که از زمان جنگ آلوده به مین است چشمانش را از دست داده. او به دکتر روستای «مزرعه» مشهور است.
محمد خضرپور 37 سال دارد. 13 سال پیش نزدیکی نوار مرزی «قاسمرش» سردشت درحال هرس شاخههای انگور بود که دنیا برایش تیره و تار شد. پایش روی مینهای به جا مانده از جنگ و ناامنی شمالغرب کشور رفت. محمد 13 سال است که خانهنشین است اما حالا میخواهد ادامه تحصیل دهد، زبان انگلیسی یاد بگیرد و از زندگی آدمهایی مثل خودش که از جنگ زخم خوردهاند، کتاب بنویسد.
محمد را ساعت 6 صبح و در جنگلهای بلوط و زیر نمنم باران بهاری در نزدیک نوار مرزی میبینم. جوانی میانه قد، درشت هیکل با موهای سیاه پرپشت و عینک دودی. همه چیز به یک تابلو نقاشی زیبا میماند؛ تابلویی از درختان پرشاخ و برگ بلوط و زمین سبز و مردی با لباس کردی، عصا به دست درحال بازگشتن از باغ به روستا. با عصای سفیدش راه را پیدا میکند. گاهی هم میایستد و گوش میدهد به آواز بلبلها که از دل و جان میخوانند.
میگوید هروقت از سردشت به روستا میآید، بعد از نماز صبح میزند به دل جنگل و با تصور دوباره زیباییهایی که سالها پیش دیده، قدم میزند و به آواز پرندگان گوش میدهد: «رودخانه «زاب کوچک» باغم را دو قسمت کرده. تصمیم داشتم آن قسمتی را که درختانش از بین رفته بود، دوباره آباد کنم. چند هفتهای روی زمین کار میکردم. ساعت نزدیک 5 عصر، وقتی داشتم خاک را با بیل زیر و رو میکردم، انفجار شدیدی رخ داد و من هیچ چیز نفهمیدم. وقتی به هوش آمدم که توی بیمارستان بودم. از آن روز دیگر ندیدم.»
او از زمانی که نابینا شد به گفته خودش 6 سال همراه پدر و برادرش دوید تا بتواند ثابت کند روی زمین خودش درحال کار بوده. آن هم با همراه داشتن صورت سانحه، صورتجلسه مرزبانی و گواهی پزشکی قانونی. پس از اثبات این موضوع او را جزو جانبازان جنگ تحمیلی به حساب آوردند. اما برای کسی که 24 سال همه چیز را میدیده، زندگی با چشمانی که دیگر نمیتواند ببیند چگونه میتواند باشد؟ محمد از زندگیاش میگوید: «تا چند سال پیش که ازدواج نکرده بودم، خانهنشین بودم و از افسردگی شدید رنج میبردم. برای من که از صبح تا شب بیرون از خانه بودم و در دل طبیعت کار میکردم، نابینا شدن به معنی پایان زندگی بود. انگار مرا از دنیایی بزرگ و پر از رنگ جدا کرده بودند و توی سلولی تنگ و تاریک حبس کرده بودند. هیچ چیزی نمیتوانست خوشحالم کند.
بعد از ازدواج و زمانی که پسرم به دنیا آمد زندگیام به کلی تغییر کرد. امیدوار شدم به آینده. توی تلگرام گروهی داریم که آنها هم نابینا هستند. هر روز درباره موضوعات امیدوارکننده باهم حرف میزنیم. البته الان که به مشکل برخورده. به هرحال میخواهم درسم را ادامه بدهم و زبان انگلیسیام را تقویت کنم.»
- چطور میتوانی توی جنگلی به این بزرگی پیادهروی کنی و گم نشوی؟
- همه جای این جنگل را مثل کف دست بلدم. میدانم کجا سراشیبی و کجا پرتگاه است. البته مردم هم اگر ببینند کمکم میکنند.
- نمیترسی زمان پیادهروی دوباره پاهایت روی مین برود؟
- انشاءالله اتفاقی نمیافتد، خدا حواسش به من هست. باید بگویم بیشتر زمینها همینطوری هستند. برای خنثی کردن نیامدند. یکسری از مناطق سردشت خنثی و پاکسازی شده ولی اینجا نه.
به گفته محمد او دومین نفری است که هر دو چشمش را در این روستا از دست داده است و چند نفر دیگر از همروستاییهایش دست و پایشان را در طول این سالها روی مین جا گذاشتهاند.
منبع :تابناک به نقل از روزنامه ایران

سه فرزند خودم به همراه دو برادر زاده ام به نام های ظریفه و شب بو و نوه دایی ام به نام حنیفه در یک روز بهاری مشغول بازی در کوچه پس کوچه های روستا بودند که به یک باره مین به جای مانده از دوران جنگ تحمیلی منفجر می شود و این شش کودک بی گناه بر اثر انفجار مینی بسیار قوی تکه تکه می شوند و به شهادت می رسند.
به گزارش کُردتودی، محمود جعفری کلکان پدر شهیدان فریده، سهیلا و مسعود جعفری کلکان گفت: فریده فرزند سومم در روز پانزدهم فروردین ماه سال 1363 در روستای کلکان به دنیا آمد. بعد از او سهیلا در روز بیست و چهارم بهمن ماه سال 1364 و مسعود در روز هجدهم فروردین ماه سال 1367 در روستای کلکان به دنیا آمدند.
روستای کلکان از جمله روستاهایی بود که بعد از پیروزی انقلاب اسلامی به اشغال گروهک های ضد انقلاب درآمد و بعد از اینکه توسط رزمندگان سپاه اسلام پاکسازی شد، دوباره آرامش و امنیت به روستا بازگشت. رزمندگان سپاه اسلام بعد از پاکسازی هر روستا از لوث وجود گروهکهای ضد انقلاب اقدام به تأسیس پایگاه در آن روستا می کردند؛ روستای کلکان نیز از این قاعده مستثنا نبود.
من یک دستگاه ماشین پیکان داشتم و به مسافرکشی مشغول بودم. صبح زود از روستا چند مسافر سوار ماشین می کردم و به شهر سنندج می آوردم و تا نزدیک غروب آفتاب در شهر سنندج مشغول به کار بودم و هنگام غروب آفتاب دوباره به روستا بازمی گشتم.
روز چهارم اردیبهشت ماه سال 1370 هنگام غروب آفتاب بود که دایی ام را در شهر سنندج دیدم. دایی ام به طرف من آمد و گفت: من را به روستا برسان. من هم که کاری نداشتم به اتفاق دایی ام به روستا برگشتم. نزدیک روستا بودیم که دایی رادیو ماشین را خاموش کرد، من از کار دایی متعجب شدم، اما بدون اینکه چیزی بگویم به مسیرم ادامه دادم. به نزدیک محل انفجار که رسیدیم متوجه حضور مردم در آن محل شدم و از دایی ام دلیل تجمع مردم را پرسیدم، اما جواب سربالایی شنیدم.
وقتی وارد خانه شدم، مستقیم به طرف آشپزخانه رفتم و زیر قابلمه روی اجاق را خاموش کردم. هیچ کس خانه نبود و من هم بعد از اینکه وضو گرفتم راهی مسجد شدم. مقابل درب مسجد خیلی شلوغ بود و مردم زیادی کنار مسجد جمع شده بودند. نزدیک تر که شدم عده ای از هم ولایتی هایم گفتند بر اثر انفجار مین چند کودک به شهادت رسیده اند. حتی به ذهنم هم خطور نمی کرد که فرزندان خودم نیز در میان شهدا باشند.
جلوتر که رفتم، پدرم به استقبالم آمد؛ پدرم مرد با روحیه ای بود. پدرم دستش را دور گردنم انداخت و گفت: بدون اینکه آه و ناله راه بیاندازی جلو برو و با فرزندانت خداحافظی کن. من مانده بودم که چه اتفاقی افتاده است. پدرم گفت: فریده، سهیلا و مسعود به همراه برادر زاده هایت ظریفه و شب بو و هم چنین حنیفه نوه دایی ات بر اثر انفجار مین به شهادت رسیده اند و هم اکنون مردم روستا در حال شستن پیکرهای پاک آن ها هستند.
همانجا خشکم زد و بدون اینکه چیزی بگویم به دیوار تکیه زدم. مردم روستا که تا آن لحظه جرأت نمی کردند چیزی به من بگویند، آرام آرام دورم را گرفتند و دلداری ام دادند. همان شب به اتفاق مردم روستا هر شش جنازه را در قبرستان روستا دفن کردیم.
سه فرزند خودم به همراه دو برادر زاده ام به نام های ظریفه و شب بو و نوه دایی ام به نام حنیفه در یک روز بهاری مشغول بازی در کوچه پس کوچه های روستا بودند که به یک باره مین به جای مانده از دوران جنگ تحمیلی منفجر می شود و این شش کودک بی گناه بر اثر انفجار مینی بسیار قوی تکه تکه می شوند و به شهادت می رسند.
این شش کودک قد و نیم قد که سه تا هفت سال سن داشتند، همواره در کنار هم به بازی های کودکانه مشغول بودند و لحظه ای از همدیگر جدا نمی شدند. از مسعود سه ساله تا فریده هفت ساله صبح و بعد از ظهر در محیط روستا به بازی و شادی مشغول بودند و لحظه ای از همدیگر جدا نمی شدند و در نهایت هم هر شش نفرشان به اتفاق هم به شهادت رسیدند.
نزدیک غروب آفتاب، همسرم برای اینکه فرزندانم را به خانه بیاورد به دنبال آن ها می رود که به یک باره مین منفجر می شود. بر اثر انفجار مین همسرم جراحت مختصری می بیند، اما شدت انفجار به حدی بوده که مردم روستا تکه های بدن این شش طفل معصوم را از چند ده متری محل انفجار جمع آوری می کنند.
از این اتفاق نزدیک به 4 و یا 5 سال سپری شد تا اینکه یک روز از بنیاد شهید و امور ایثارگران به منزل ما آمدند؛ مقام معظم رهبری حضرت آیت الله العظمی الامام خامنه ای (مدظله العالی) دستور فرموده بودند که خانواده شهدای بمباران هوایی، انفجار مین های به جای مانده از دوران جنگ تحمیلی و بعضی موارد دیگر نیز باید تحت پوشش بنیاد شهید و امور ایثارگران قرار گیرند.
منبع کورد تودی